تازه ترین اخبار

ایران از نگاه یک مهاجر کانادا!

ایران از نگاه یک مهاجر کانادا!

IranianCanadians-website
این یک تجربه، احساس و برداشت شخصی از اولین سفر یک مهاجر به وطن پس از مهاجرت است که لزومآً با برداشت و احساس شما مطابقت ندارد. نقد کنید اما لطفاً توهین نکنید.

چند سال پیش که بلاخره پس از سال ها انتظار زندگی مان را داخل چند چمدان و کارتون جا دادیم و خودمان با یک کیف پر از مدرک و سابقه و یک دل خجسته و یک کله پر باد….پا در بلاد کانادا گذاشتیم فکر می کردیم که راحت شدیم! البته شده بودیم اما از اون لحاظ!!، راحت از بغض ها و کینه ها و ترس ها و استرس هایی که عمری روی زندگیمان سایه انداخته بود…….راحت شده بودیم حتی از برخی روابط، حرف و حدیث ها، الزامات زندگی در فضایی خاص….و الحق که چه حس خوبی بود و هست اما خوب با همه تحقیقات ریز و درشتی که کرده بودیم و اطلاعاتی که داشتیم همه چیز آن طور که انتظار داشتیم پیش نرفت….. روزها و هفته ها و حتی ماه های اول پس از ورود دیدن و شنیدن و تجربه خیلی چیزها بدجوری توی ذوقمان می زد، به خصوص در برخی موارد از منظر ظاهری که اولین چیزی است که در بدو ورود به چشم می آید. حقیقت این بود که چهره کانادا آن چنان که ما انتظار داشتیم لوکس نبود، همه چیز در نهایت سادگی تعریف شده بود، زندگی به نظر کند پیش می رفت، حوصله آدم ها و سیستم بر عجله ما برای رسیدن و ساختن می چربید و…… اما رفته رفته همه چیز برایمان قابل تحمل، عادی یا حتی در ادامه دوست داشتنی شد!..

بهار امسال بالاخره فرصتی دست داد تا بازگردیم و هم دیداری تازه کنیم و هم تاملی کنیم بر درستی تصمیمی که قریب به ۱۰ سال زندگی مان را تحت تاثیر قرار داده بود…….عید بود، بهار بود، هوا نسبتاً پاک و خیابان ها نسبتاً خلوت بود یا به قول آن ها بود و به نظر ما اصلاً نبود! لذت دیدن عزیزان زیباترین قسمت این سفر بود، لذت بردن از یک دورهمی و گپ و گفت خانوادگی، حتی گوش دادن به درددل ها و گاه مصائبی که در این چند سال بر همه مان رفته بود و طبیعتاً نه آن ها چیزی گفته بودند و نه ما، چیزی بود که در این چند سال همیشه خلاء آن را حس کرده بودیم! چه خوشی هایی که با حسرت نبود دیگر عضو یا اعضاء خانواده آن طعم شیرین مثل عسل را نداشته و چه سختی ها و دردهایی که از سر مصلحت نگران نکردن عزیزانی که دورند ناگفته مثل راز سر به مهری مانده بود یا حتی خواهد ماند اما می توانست به نوازشی، به قوت قلبی یا به کمکی حل شود….

با این اوصاف آن چه در تمام این مدت کوتاه جز در محیط های خانوادگی و دوستانه حس نکردم آرامش بود، نه در حالت پیاده و نه سواره!!! پر از ترس بودم، ترس از به امان خدا ول کردن خانه و زندگیم در اینجا، ترس از اتفاقات احتمالی در لحظه ورود و خروج، از تصادف و مرگ، از دزدیده شدن دخترکم، از….نمی دانم شاید هم من این مدت اخبار زیاد خوانده بودم!

حقیقت این است که این ترس ها پس از مهاجرت نیز تا مدت ها با من بودند، یادم هست اوائل داخل اتوبوس همیشه کیفم را به سبک قدیم به خودم می چسباندم، اگر کسی کنارم می نشست خودم را جمع و جور می کردم، همیشه با وجود این که بلیط در دست داشتم از دیدن ماموران کنترل بلیط وحشت می کردم با وجود این که حتی اگر بلیط نداشته باشی نه توهینی در کار است و نه رفتار نامتعارفی اما خوب به هر حال نامشان و لباسشان برایم یادآور صحنه های جالبی نبود!… تا مدت ها چهره ام به همان سبک قدیم جدی و تا حدودی اخم آلود بود! روی خندیدن به کسی را نداشتم……..بگذریم…

یک مورد دیگر تغییر نگرشم به سبک شهرسازی اینجا بود که در ابتدای امر برایم خوشایند و دوست داشتنی نبود، همیشه فکر می کردم وسط جاده و جایی خارج از شهر زندگی می کنم، دوست داشتم مدام رفت و آمد آدم هایی را که تند و تند از این سو به آن سو می روند و خرید می کنند و در یک کلام جنب و جوش شهر را ببینم، اینجا به دلایل مختلف از سرمای هوا گرفته تا همان سبک شهرسازی که از فرط فراخی همه چیز سخاوتمندانه روی زمین پهن شده! کمتر کسی را (بجز در مرکز شهر و خیابان اصلی) پیاده می بینی، اما شهر زادگاهم، با آن خیابان های شلوغ و کوچه های باریک و ساختمان های نامتقارن و معماری شهری از هر دری سخنی آن، که روزگاری برایم عادی و حتی زیبا می نمود این بار چنان جلوه ناموزون و نازیبایی داشت که از خواسته خود پشیمانم کرد. شب های تهران را اما مثل قدیم و مثل همیشه دوست داشتم، نورانی و زیبا و با شکوه بود و صد البته فضاها و طعم ها و رنگ و بوهایی که احساسات نوستالژیک من را زنده کردند!

خوشبختانه هیچ یک از ترس های من به حقیقت نپیوست، جز چند برخورد نچسب و نامهربانانه از فروشندگان، جز چند مورد جیغ کوتاه و حبس نفس من و چند ترمز ناگهانی آقای همسر….همه چیز به خیر و خوشی گذشت!!

وقتی بازگشتیم با همه انرژی که از دیدار عزیزانمان گرفته بودیم، غمی پنهانی بر دلمان سنگینی می کرد، متاسفانه غیر از آن چه همه از آن می نالند موارد دیگری بود که بیش از ساکنان آن سرزمین به چشم ما آمده بود، چیزهایی که آه از نهادمان برمی آورد و صد افسوس که برای همیشه ایرانمان را تنها به مقصدی برای سفری هر چند سال یک بار تبدیل کرد…

شاد و سلامت باشید
نویسنده نگار بیک از وبلاگ رویاهای یک مهاجر

No Comments

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


نظرات شمـا