تازه ترین اخبار

داستان دنباله دار: زیر پوست شهر قسمت چهارم

dastan4
عفت و رشید خان وارد اتاق شدند ،
رشید خان : درو ببند
عفت : آخه رشید خان عماد حساس میشه
رشید خان با عصبانیت : غلط میکنه ، بعدم این پخمه حساسم بشه هیچ غلطی جرات نداره بکنه .
عفت درب اتاق رو بست و کنار در ایستاد .
رشید خان : بشین
عفت رفت و گوشه ای نشست ، رشید خان رفت و یه پشتی بزرگ زیر دستاش گذاشت و لم داد ، سیگاری روشن کرد
رشید خان : حالا که میخوای بری میخوام به سوال این چند سالت درباره مادرت جواب بدم .
عفت چشماش از اشک پر شد ولی هیچی نگفت . رشید خان نگاهی بهش کرد و متوجه حالت اون شد ولی به روی خودش نیاورد و به صحبتش ادامه داد .
رشید خان : راستشو بخوای من اصلا اسم مامانتم نمیدونم ، اون موقع من توی پارک مواد میفروختم ، یه روز دیدم یه زن کنار پارک نشسته و چند تا ساک دور و برش بود ، از سر و وضعش پیدا بود که عملیه و خیلی هم خماره، گفتم برم شاید چیزی نصیبمون بشه ، نزدیک که شدم ، زنه متوجه منظور من شد و فوری شکم بزرگشو نشونم داد و گفت : الکی زحمت نکش ، قبلا یکی پیش دستی کرده ، از تو زرنگ ترم هست . بهش گفتم : حالا میخوای باهاش چیکار کنی ؟ زنه گفن که اون بچه رو نمیخواد، چون حاصل تجاوزه همون لحظه عفت بغضش ترکید و بلند بلند شروع به گریه کرد ، عماد با عجله اومد توی اتاق ، رشید خان جاسیگاری رو پرت کرد به سمت عماد
رشید خان : برو گمشو بیرون ، دیدی که ، کاریش ندارم
عفت از جاش بلند شد و عماد رو بیرون برد ، دست عماد رو توی دستاش فشار داد
عفت : نگران نباش ، این رشید هر گوهی باشه اینکاره نیست ، همینجا بمون تا بیام .
عفت به اتاق برگشت ، رشید خان یه جاسیگاری دیگه جلوش گذاشته بود ، به عفت نگاهی کرد و خندید
رشید خان : تو این خونه هیچیم که نباشه ، تا دلت بخواد جا سیگاری پیدا میشه ، آره داشتم میگفتم ، بچه رو به دنیا آورد و فروختش به من ، والسلام ، نامه تمام
عفت با ناراحتی : پس من از همون موقع که تو شیکم مامانم بودم ، بدبخت بودم .
رشید خان : همچینم بدبخت نبودی ، همیشه یه سقف بالا سرت بوده ، تا حالا هم که معتاد نشدی که این به لطف منه ، فقط نتونستی درس بخونی که اونم به خاطر این بود که شناسنامه نداشتی .
عفت : یعنی اگه من شناسنامه داشتم ، میزاشتی درس بخونم !؟
رشید خان : خب نه ، تو که تنها پیش من نبودی ، بچه های زیادی اینجا بودند و هستند ، باید یه جوری خرجتونو در می آوردید ، ولی میزارم بری دنبال زندگیت ، فقط مراقب خودت باش ، خیلی زیاد
عفت : نیازی نیست که نگران من بشی ، خداحافظ برای همیشه ، امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت .
رشید خان : ما از اول دستمون نمک نداشت ، ولی اینو بدون خودت این انتخابو کردی ، امیدوارم اینقدر خوشت باشه که یه لحظه هم به یاد من نیفتی.
خانم جوان : عفت ، عفت ، با توام
عفت : ببخشید ، اصلا حواسم نبود ،
خانم جوان : بگو عزیزم ، چیکار داشتی ؟
عفت تمام ماجرا رو برای خانم جوان تعریف کرد
خانم جوان : راستش عفت جان ، خودت که الان شاهد بودی که داشتم با بهزیستی حرف میزدم ، الان شش ماهه که بهمون پول ندادند و وعده سر خرمن میدند ، من با پول افراد خیر اینجا رو سرپا نگه داشتم .نمیتونم به تو کمکی کنم ، کاری از من ساخته نیست ، اگه بچه نداشتی میفرستادمت خوابگاه ، هر چی باشه از پارک بهتره . ولی اونا زن با بچه رو قبول نمیکنند ، نمیدونم چیکار کنم .
عفت : حالا یه صحبتی بکنید شاید قبول کردند .
خانم جوان رفت و مددکار رو صدا کرد و قرار شد که مددکار کارش رو پیگیری کنه . خودش هم از اتاق خارج شد و به بخش متادون رفت تا چند تا متادون تازه به منشی بده .

عفت و عماد از خونه بیرون اومدند ، به چند تا بنگاه سر زدند ولی خونه با پول اونها پیدا نشد ، چند تا خونه هم پیدا کردند که وقتی فهمیدند اونها مدرک شناسایی و یا گواهی ازدواج ندارند ، از اجاره دادن منصرف شدند، دیگه کم کم هوا تاریک شده بود ، عفت دیگه روش نمیشد برگرده پیش رشید خان، چون میدونست میشه مایه مضحکه و مسخره بچه ها ، رفتند و توی یه پارک نشستند ، ناگهان عفت زد زیر گریه ، عماد اونو بغل کرد و آرومش کرد،
عماد : ناراحت نباش ، من یه جایی رو بلدم، خونه یکی از فامیلهامه، اگه میتونستم میرفتیم خونه من، ولی
نمیشه، چون ما ۶ تا پسریم که توی یه اتاق زندگی می کنیم، نمیتونم زنمو ببرم اونجا، ولی فعلا امشب بریم خونه فامیلمون، تا ببینیم فردا خدا چی میخواد.
عفت کمی آروم شد و دو تایی به سمت خونه فامیل عماد به راه افتادند.
با ورود مددکار مرکز عفت از فکر و خیال بیرون اومد ، پشت سرش خانم جوان وارد شد، عفت مشتاقانه به خانم جوان نگاه کرد، خانم جوان از نگاه عفت فهمید که اون منتظر جوابه، از مددکار نتیجه رو پرسید،
مددکار : والا من از هر سه تا خوابگاه که توی تهرانه سوال کردم ، ولی اونها گفتند به خاطر وجود بعضی از خانم ها که ممکنه بیماری خاصی داشته باشند، نمیتونیم زنان رو با بچه پذیرش کنیم، چون برای بچه ها خطر داره.
خانم جوان که واقعا عصبی شده بود : واقعا که ، یه زنگ به بهزیستی بزن و بپرس ، ببین جایی هست که یه زن با دو تا بچه رو یه شب جا بدند؟
مددکار فورا به بهزیستی زنگ زد و بعد از چند تا تماس با قیافه ناامیدی تلفنو قطع کرد،
مددکار : خانم جوان میگند متاسفانه خوابگاهی توی تهرای برای بهبود یافتگانی که بچه دارند افتتاح نشده ، ولی یه راه حل هست،
عفت خیلی خوشحال شد : چه راهی، چه راهی، بگید دیگه
مددکار یه نگاهی به خانم جوان کرد : ببخشید ، میتونم باهاتون خصوصی حرف بزنم؟
خانم جوان: عفت جان، میتونی ما رو یه لحظه تنها بزاری؟
عفت از جاش بلند شد، محمد رو بغل کرد و از اتاق بیرون رفت، درب اتاق بسته شد، عفت پشت دربی موند که قرار بود تصمیم گرفته بشه، تصمیم مهمی درباره زندگی اون و بچه هاش، فرشته یکی از مددجویان مرکز بود که حدود دو ماه پاکی داشت ولی هنوز کارش به کارتن خوابی نرسیده بود، یه خونه درب و داغون توی مولوی داشت، به سمت عفت اومد و یه لیوان چای دستش داد،
فرشته: چرا اینقدر پریشونی ، چته دختر ، بگو یه ذره بارت سبکتر بشه،عفت ناگهان متوجه شد که سمیه رو به کل فراموش کرده،
عفت با عجله: سمیه ، سمیه کجاست؟
فرشته: چه خبره بابا ، نترس ، داره تو حیاط با وسایل ورزشی بازی میکنه، بابا اینجا امنه، پر از دوربینه، حواسشون به همه جا هست ، اتفاقی براش نمی افته. عفت با عجله به سمت حیاط رفت و فرشته هم به دنبالش،
فرشته: وایسا دختر ، روضه که نمیخوندم .
عفت به سمت حیاط پشتی رفت و تا چشمش به سمیه افتاد، نفس راحتی کشید و در گوشه ای از حیاط ولو شد
فرشته: دیدی حالش خوبه ، چائیتو بخور سرد شده،
عفت: پس قندش کو؟
ناگهان فرشته قهقهه بلندی زد، دستش رو روی پیشونی عفت گذاشت: نه حالت اصلا خوب نیست، آخه کی تا حالا به ما اینجا قند دادند که این دفعه دومشون باشه، چایی های اینجا از قبل شیرین میشه، چائیتو بخور یکمی حالت جا بیاد.
فرشته دست خودش رو توی کیفش کرد و کیف لوازم آرایششو برداشت و شروع کرد به کرم زدن،
فرشته : نگفتی چته ؟
عفت تا خواست حرف بزنه خانم جوان اون رو صدا کرد، اون با عجله چائیشو روی زمین گذاشت، محمد رو بغل کرد و از فرشته خواست که مراقب سمیه باشه، به داخل مرکز رفت و وارد دفتر شد و نشست، پاهاش بی حس شده بود، نمیدونست بهش میخوان چی بگند، پیشونیش عرق کرده بود، خانم جوان به سمت اون اومد و محمد رو از اون گرفت و داد به مددکار و از اون خواست که بچه رو بیرون ببره و مراقبش باشه ،درب اتاق رو بست و کنار عفت نشست .
خانم جوان : ببین عفت جان، یادمه روز اول که اومدی از خودت گفتی ، از اینکه چقدر شوهرتو دوست داشتی، میدونم تو هم مثل خیلی از مادرای دیگه عاشق بچه هاتی ، منم بچه دارم ، عشق مادری ………………
عفت حرف خانم جوان رو قطع کرد: چی شده، چرا اینقدر مقدمه چینی میکنید؟ بگید چی شد؟
خانم جوان : عزیزم هیچ راهی وجود نداره ، مگه اینکه فعلا بچه ها رو به بهزیستی بسپری و خودتم بری خوابگاه تا ببینیم بعد چی میشه.
عفت : نه ، اصلا ، من بچه هامو از خودم جدا نمیکنم ، اصلا ، هیچکس نمیتونه بچه هامو از من بگیره .
عفت از جاش بلند شد و از دفتر بیرون رفت، به اتاق مددکار که میخواست وارد بشه، جلوی درب اتاق شلوغ بود، یکی از مددجو ها رو هل داد و وارد شد ،
مددجو : هوی ، چته یابو ، چشای کورتو وا کن.
خانم جوان واردشد و نگاه بدی به مددجوی معترض کرد، دست عفت رو گرفت و اونو نشوند
خانم جوان: عزیزم، این وضعیت موقتیه، به محض اینکه یه سرپناه پیدا کردی، بچه هات برمیگردند.
عفت محمد رو بغل کرد و بدون اینکه حرفی بزنه به حیاط رفت، دست سمیه رو گرفت و با عجله از مرکز بیرون رفت .
ادامه دارد…
فرانک جهاندار

مطالب مشابه در همین زمینه:
زیر پوست شهر قسمت اول همراه با مقدمه ای از نویسنده
زیر پوست شهر قسمت دوم
زیر پوست شهر قسمت سوم

No Comments

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


نظرات شمـا