تازه ترین اخبار

داستان دنباله دار: زیر پوست شهر قسمت سوم

داستان های دنباله دار
به محض ورود همه رفتند و گوشه حیاط نشستند ، مددکار درب سالن رو باز کرد و رفت تو و درب رو بست، قانون مرکز این بود که تا سه تا از کارمندا نیاد به خاطر مسائل امنیتی کسی وارد مرکز نشه ، عفت روی پله حیاط نشست ، سمیه کنار مادرش نشست و
سمیه : مامان من باید برم دستشویی
عفت در حالی که اونو نوازش میکرد : صبر کن مامان ، حالا درو باز میکنند ، برو خب
سمیه : کاشکی تو پارک رفته بودم .
عفت با شنیدن این حرف انگار بهش برق وصل کرده باشند ، دستش رو زیر چونه سمیه برد و سرشو بالا آورد، طوری که صورتشون روبروی هم بود
عفت : هیچوقت دیگه نشنوم از اون پارک حرفی بزنی ، امروزم من حواسم نبود ، ازش عبور کردم ، در ضمن اگه از شدت دستشویی در حال انفجار هم بودی ، هیچوقت به اون دستشویی نمیری .
سمیه : آخه چرا مامان ؟
عفت : چون این آدمهایی که اونجان اکثرا هپاتیت دارند .
سمیه : مامان هپاتیت چیه ؟
همون لحظه آقای میرزایی خدمتکار مرکز به همراه خانم جوان ( مسئول مرکز ) وارد شدند و خانم جوان درب رو زد و مددکار درب رو باز کرد و همه رو به داخل دعوت کرد .
سمیه با سرعت به طبقه پائین دوید که به دستشویی بره و عفت هم به دنبال اون به راه افتاد . عفت با یه دست آبی به صورتش زد ، در ضمن مواظب بود محمد که روش شونش خواب بود بیدار نشه و به جایی مالیده نشه ، به خودش در آینه نگاهی کرد ، اصلا شبیه یک زن ۲۵ ساله نبود و بیشتر ۴۰ ساله به نظر میرسید، یاد روزی افتاد که با عماد آشنا شد ، عفت اون موقع ۱۵ سالش بود کنار خیابون بساط میکرد ، همه چیز توی بساطش بود ، ولی پول حاصل از اون مال رشید خان بود ، از وقتی یادش میومد با بچه های دیگه پیش رشید خان بودند و کار میکردند ، اصلا نمیدونست پدر و مادرش کیا بودند و الان کجان ؟ عماد همیشه کنارش روی یه چرخ دستی سبزی میفروخت ، سبزی های دسته شده کوچیک ، درآمد خوبیم داشت ، چهره زیبایی هم داشت ، اولش زیاد با هم حرف نمیزدند ولی بعد که عفت مجبور شدچند بار پولش رو بده اون براش خرد کنه با هم بیشتر حرف میزدند ، تا جایی که عاشق هم شدند و قرار شد با هم ازدواج کنند ، یه روز عفت مشغول کار بود ، عماد بهش نزدیک شد و کنارش نشست ، عفت سرش رو برگردوند و نگاهی به اون کرد ، چند ثانیه ای عفت با تعجب بهش نگاه کرد و منتظر بود که عماد حرفشو بزنه و بعد مثل اینکه تحملشو از دست داده باشه
عفت : چته ؟ چرا اینجوری نگاه میکنی ؟ حرفتو بزن خب !!!
عماد : چطوری به رشید خان بگیم ؟
عفت : خدا بزرگه ، یه کاریش میکنیم .
عماد : من میگم همین الان بریم بهش بگیم ، من یکمی پول پس انداز کردم ، میریم و زندگیمونو شروع می کنیم. عفت از دیدن این همه ذوق و شوق خوشحال شد
عفت : باشه ، پاشو بریم فقط قبلش صبر کن من اینا رو جمع کنم .
عفت غرق افکار خودش بود که حس کرد یکی دستشو گرفت ، اون سمیه بود ، با هم به طبقه بالا رفتند ، به درب دفتر رفت و در زد ، خانم جوان سرشو بلند کرد و عفت رو دید
خانم جوان : به به ، عفت جان ، چی شد امروز اومدی ، امروز کارگاه تعطیله ، متادون امروزتم که گرفتی درسته ؟
عفت : بله خانم ، ولی من یه کار دیگه داشتم باهاتون .
خانم جوان : باشه عزیزم ، چند دقیقه صبر کن ، من تلفنم تموم بشه ، باهات صحبت میکنم .
تموم این مدت محمد توی بغل عفت خواب بود ، دستش خواب رفته بود ، اونو روی صندلی کنار خودش خوابوند، خانم جوان به بهزیستی زنگ زده بود و با مسئول امور اجتماعی سر اینکه چرا یارانه مرکز ۶ ماه عقب افتاده بحث میکرد ،عفت اصلا حواسش نبود ، دوباره برگشته بود به گذشته ، عفت و عماد رفتند پیش رشید خان ، رشید خان نشسته بود پای حوض و داشت دستاش رو میشست ، عفت و عماد وارد خونه شدند ، رشید خان نگاهی به اونا کرد
رشید خان با تعجب و لبخندی تمسخر آمیز : چی شده ، امروز با جفتت اومدی ؟
عفت دست عماد رو گرفت و از پله ها پائین اومد و وارد حیاط شد و به رشید خان نزدیک شد .
عفت : سلام رشید خان
رشید خان : چی شده ، جفتت زبون نداره ؟
عماد که به لکنت افتاده بود : سلاااااااااااااااااام
رشید خان با تعجب : این یارو افغانه ؟
عفت : بله رشید خان، ایرادش چیه ؟
رشید خان با عصبانیت عماد رو هل داد ، عماد چند قدم عقب رفت و با باسن روی زمین افتاد،
عفت با ناراحتی : چیکارش داری رشید خان ؟
رشید خان به سمت عماد رفت ، یقه اون رو گرفت و اونو از روی زمین بلند کرد ، توی چشماش مستقیم نگاه کرد
رشید خان : من تا حالا ندیدم یه افغان به ایرانی دختر بده ، شما چرا از ایرانی دختر میگیرید ؟
عماد : خب مجبور نیستید بدید
رشید خان سیلی محکمی به گوش عماد زد و اونو ول کرد
رشید خان : چی شد ؟ زبونت وا شد ؟ یه دیقه پیش لال بودی ؟ در ضمن اینم بدون آدم حسابی به شما دختر نمیده ، اگه بتونید از امثال ما دختر بگیرید . عفت بیا تو اتاق کارت دارم ، به این جفت افغانتم بگو همینجا بمونه. عفت و رشید خان به اتاق رفتند .
ادامه داستان در هفته بعد…
نویسنده:فرانک جهاندار

مطالب مشابه در همین زمینه:
داستان دنباله دار: زیر پوست شهر قسمت اول همراه با مقدمه ای از نویسنده
داستان دنباله دار: زیر پوست شهر قسمت دوم

No Comments

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


نظرات شمـا