تازه ترین اخبار

داستان دنباله دار: زیر پوست شهر قسمت دوم

dastan2

عفت کمی به دور و برش نگاه کرد ، مردم کم کم داشتند میرفتند ، یهو چشمش به سمیه افتاد که داره نگاهش میکنه و اشک از چشماش سرازیر شده ، به سمتش رفت و سرش رو گرفت توی سینش ، زن همسایه رفت توی خونه و درو بست ، علی آقا به سمتشون اومد.
علی آقا : بچه ها صبحانه خوردند ؟
عفت در حالی که سرشو انداخته بود پائین و تند تند حرف میزد ، طوری که دوست داره این مکالمه زودتر تموم بشه : نه ، میرم یه چیزی براشون میگیرم ، دستتون درد نکنه .
عفت در حالی که دست سمیه رو گرفته بود و محمد توی بغلش بود ، به راه افتاد . علی آقا با عجله رفت توی مغازه ، عفت به گذشته فکر میکرد ، به بچگیش که از وقتی یادش میومد توی اتوبوسها فال میفروخت ، همیشه آرزو داشت یه زندگی خوب داشته باشه ، یه شوهر خوب ، یه آینده خوب برای خودش و بچه هاش ، فکر میکرد دیگه هیچ آینده ای نداره ، توی همین فکرها بود که یه صدا اونو بیرون آورد ، عفت خانم ، عفت خانم سرش رو برگردوند ، اون علی آقا بود ، دوید و به سمتشون اومد ، یه نایلون دستش بود که توی اون یه شیر بزرگ و چند تا کلوچه لاهیجان بود ، چند تا لیوان یه بار مصرفم بود, نایلون رو داد دست سمیه ، عفت نایلون رو گرفت و پس داد ،
عفت : نیازی نبود ، ممنون من خودم براشون یه چیزی میگرفتم ،
علی آقا : من اینو برای بچه ها آوردم ، قابل شما رو نداره ،
محمد تا چشمش به کلوچه ها افتاد دستشو به نشانه اینکه میخوام ، دراز کرد ، علی آقا یه کلوچه باز کرد و یه کلوچه به سمیه و یکی به محمد داد ، سمیه و محمد با اشتها شروع به خوردن کردند ، عفت با دیدن این صحنه نایلون رو از دست علی آقا گرفت ،
عفت : خب پس بگید چقدر شد و دستشو توی کیفش کرد
علی آقا در حال رفتن : باشه بعدا حساب میکنیم .
عفت با بچه ها به سمت پارک هرندی رفت و روی نیمکتی نشست تا بچه ها راحت صبحونه بخورند ، پارک هرندی یه پارک خیلی خیلی بزرگ بود که نرسیده به میدان شوش بود ، اونجا یه مرکز فرهنگی هنری و یه خانه کودک قرار داشت ، ولی دلیل اصلی معروفیتش به خاطر کارتن خوابهای زن و مرد زیادی بود که اونجا بودند و خیلی آزادانه و بدون پنهانکاری دور هم می نشستند و مواد مصرف میکردند ، هر چند وقت یک بار هم نیروی انتظامی میومد و جمع آوریشون میکرد که فردا صبح به دلیل کمبود جا خیلی هاشون دوباره آزاد می شدند . عفت به دلیل اینکه بعد از رفتن همسرش تازه مواد رو کنار گذاشته بود ، سعی میکرد از اونجا عبور نکنه ولی اونروز حالش خیلی بد بود و بذون هیچ دلیلی به اون پارک رفت ، روبروش چند نفر روی چمنها خواب بودند ، دستش رو توی نایلون کرد و یه لیوان شیر برای سمیه ریخت و دستش داد ، یه کلوچه دیگه هم باز کرد ، یکیشو به سمیه داد و یکیشو گذاشت روی پاش ، یه لیوان دیگه شیر ریخت و چند قلپ شیر به محمد داد ، بعد هم خودش شروع به خوردن کرد ، صبحانه که تموم شد ، باقیمونده کلوچه و شیر رو داخل کیفش گذاشت ، نمیدونست چیکار کنه ، از کجا پول فراهم کنه ، ناگهان یکی بهشون نزدیک شد ، چشماش درست نمیدید ، مدتها بود که ضعیف شده بود ولی پول نداشت بره دکتر و عینک بخره ، زن که نزدیکتر شد اونو شناخت ، اون سودابه بود ،سودابه زنی بود با هیکلی لاغر اندام و استخونی و صورتی که بر اثر تابش آفتاب سیاه سیاه شده بود ، همیشه یه سیگار لای انگشتاش بود اکثرا یه بلوز بلند مردونه میپوشید با یه شلوار لی تنگ که لاغر بودنش رو جند برابر میکرد یک کلاه نقاب دار ورزشی کهنه هم روی سرش بود ،سرش تازه زده شده بود که نشون میداد تازه از کهریزک دراومده ، تقریبا میشه گفت لباس مردونه می پوشید و به دلبل لاغر بودن و نداشتن سینه و ریزه میزه بودن خیلی هم تو چشم نبود ، کارش فروش مواد بود و حدود ۱۷ سال بود که معتاد بود ،

سودابه : چطوری عفت تپل ؟ از وقتی آدمیزاد شدی دیگه ندیده بودمت ، اینا توله هاتن ؟ چیه برگشتی به خونت
عفت : خف بابا ، الان از این سگدونی میرم بیرون ، خوشحال نشو ، نیومدم شبا پای آتیشت بشینم ،
دست سمیه رو گرفت ، محمد رو بغل کرد و به راه افتاد ، سودابه در حالی که دندوناش به خاطر مصرف مواد ریخته بود ، کمی رفتن اونا رو نگاه کرد و داد زد ،
سودابه : لیاقت میخواد پای آتیشم بشینی ، فکر کردی آدم شدی چاقالو
عفت بدون اینکه پشت سرشو نگاه کنه : نه تو آدمی زالو اونها از پارک بیرون اومدن و به سمت مرکز کاهش آسیب راه افتادند ، به مرکز که رسیدند ، هنوز درب مرکز بسته بود ، جلوتر از مرکز یه پمپ گاز تاکسی های شهری بود ، تاکسی ها میومدند و صف میکشیدند و سرگرمیشون دید زدن زنای مصرف کننده بود ، چند تا زن اومده بودند و منتظر باز شدن درب بودند ، دو تا دیگه هم توی آفتاب چرت میزدند ، عفت از یکی از راننده ها ساعت رو پرسید ، اونم گفت ساعت نه و نیمه ، نیم ساعت مونده بود تا باز شدن درب مرکز ، عفت نشست کنار دیوار و سمیه کنارش نشست ، یه راننده بهشون نزدیک شد ،
راننده تاکسی : سلام ، ببخشید کار اینجا چیه ؟
عفت که اصلا حوصلا نداشت : بیا از مسئولش بپرس ،
راننده : به من گفتن که اینجا میان برای ترک ، ولی اون دو تا زنه رو ببین ، قشنگ پیداس که خمارن ، پس چجور مرکزیه که معتادا رو هم سرویس میده ؟
عفت : ببین آقا خوبه عینک داری ، چشاتو باز کن ، اینجا ننوشته مرکز ترک اعتیاد ، نوشته مرکز کاهش آسیب
راننده : خب فرقش چیه ؟
عفت در حالی که با یه دستمال بینی محمد رو میگرفت : فرقش اینه که اینجا به ما کمک میکنند که ترک کنیم ولی اگه نخواستیم ترک کنیم بازم کمک میکنند و بهمون غذا و لباس و کارای پزشکی میدن .
راننده : خب چرا ؟
عفت : برو داداش ، چل شدم از دستت ، برو تا یه چیزی بارت نکردم
راننده : جواب بدی به خدا میرم ، منم بیکار نیستم ،
مددکار مرکز داشت نزدیک میشد ، عفت بلند شد و به سمت درب رفت
راننده : چی شد پس ؟ بگو دیگه
عفت با عصبانیت : برا اینکه نیاد چاقو بزاره زیر گلوی زن و بچه تو و جیبشونو خالی کنه ، حالا حالیت شد
ادامه دارد…

زیر پوست شهر قسمت اول

(2) Comments

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


نظرات شمـا