تازه ترین اخبار

داستان دنباله دار: زیر پوست شهر قسمت اول

داستان های دنباله دار

مقدمه:
سلام به مردم خوب و مهربون ایرونی ، من فرانک جهاندار هستم ، یه مددکار اجتماعی که مدتها توی منطقه شوش و دروازه غار در یه مرکز کاهش آسیب کار میکردم ، اون منطقه مردم خوب و با فرهنگی هم داره ، ولی متاسفانه آسیب های زیادی هم توی این منطقه هست ، مردم و شهرداری و مراکز دیگه سعی میکنند که اوضاع رو بهتر کنند ، ولی متاسفانه از توانائیشون خارجه ، حالا از این حرفا بگذریم ، هدف من به عنوان نویسنده این داستان و از نوشتن این مقدمه اینه که به کسانی که سالهاست از ایران دورند و به کسانی که اونجا متولد شدند و شاید هیچوقت ایران رو ندیدند و این داستان رو میخونند بگم ، همه جای تهرای اینطوری نیست ، مردم تهران مردم خوبیند و مناطق دیگر تهران کلا از این آسیبها به دوره ، یه موقع دچار سوء تفاهم نشید ، ما ایرانی هستیم ، مردمی با فرهنگ و دارای یک تمدن چند هزار ساله ، میخواستم بگم که توی این چهل سال مهاجران ایرانی اینو واقعا ثابت کردند ، من تا حالا از ایران بیرون نرفتم ولی تا حالا هم نشنیدم که در اخبار وقتی از خلافکارا صحبت میشه ، اسم یه ایرانی برده بشه ، ایرانی ها همیشه از مردم سطح بالا و تحصیلکرده هستند ، من به عنوان یه جوون ایرانی به این مساله افتخار میکنم ، از تک تک شما ممنونم که توی یه کشور دیگه همیشه مایه سربلندی مائید ، خیلی حرف زدم ، تن سالم ، دل خوش و جیب پر پول داشته باشید ، قسمت آخر دعا رو خودم گفتم ، آخه من اصفهونیم ، قسمت های بعدی داستان های من بصورت هفتگی در سایت ایرانیان کانادا منتشر خواهد شد یه آلمه بوس تقدیم به همه شما.

قسمت اول:

یه کوچه باریک، ته دروازه غار، سر کوچه یه زمین خالی بود و دیوارای اون به خاطر روشن کردن آتش مصرفکننده ها تکه تکه سیاه شده بود ، یه مصرف کننده کنار دیوار خواب بود ، یه جوی آب کثیف با یه آب راکد وسط کوچه بود که بوی اون توی کوچه پیچیده بود ، ته کوچه دو تا خونه بود و درب یکی از اونا باز بود ، جلوی درب یه بچه چند ماهه بدون لباس و فقط با یه پوشک نشسته بود و داشت گریه میکرد ، از خونه بغلی صدای داد و فریاد میومد ، ناگهان درب خونه باز شد و زنی با دو تا بچش از خونه بیرون اومدند ، یه دختر هشت ساله با یه پسر کوچولو که تو بغل مامانش بود ، پشت سر اونا مردی اومد دم درب و چند تا بغچه و چمدون رو از خونه پرت کرد بیرون ، صدای داد و فریاد باعث شد که زن همسایه بیاد دم درب و بچش رو از روی زمین برداره ،

عفت : آخه آقا مسلم ، انصاف داشته باش ، من با این دو تا بچه کجا برم ؟
آقا مسلم : من این حرفا حالیم نیست ، اگه کرایتو میدی ، بیا تو
عفت : قول میدم تا آخر این هفته بدم ، مرکز توانبخشی بایت کار تو کارگاه پول زیادی بهم نمیده
آقا مسلم : همین که گفتم ، یا همین الان پول میدی یا جل و پلاستو جمع کن و گورتو گم کن .

عفت زنی بود کمی درشت اندام با صورتی زیبا که یه مانتوی صورتی تنگ و رنگ و رو رفته تنش بود با یه روسری مشکی ، یه شلوار لی کشی که دم پاش کمی ریش شده بود هم پاش بود . اما برعکس خودش بچه هاش همیشه تر و تمیز و با لباس های مرتب بودند ، محمد داشت گریه میکرد ، سمیه کنار دیوار ایستاده بود و خیلی
مظلومانه داشت به مامانش نگاه میکرد ، دیگه مردم کم کم جمع شده بودند ،
عفت : لااقل بذار وسایلمو بذارم و برم دنبال پول
آقا مسلم : نه نمیشه
همون لحظه از بین مردم مردی نزدیک شد
علی آقا سوپری محل بود ، نزدیک شد و با آقا مسلم دست داد و بعد دست اونو گرفت و برد یه گوشه و باهاش کمی صحبت کرد ، زن همسایه نزدیک شد و دست عفتو گرفت
زن همسایه : ناراحت نباش ، ایشالا درست میشه
عفت در حال گریه : فکر نمیکردم افغان ها اینقدر بی معرفت باشند ، چطور تونست منو تنها بذاره و بره !؟
زن همسایه که خودش هم افغان بود کمی چهرش تو هم رفت ولی خودش رو کنترل کرد ، لبخندی زد
زن همسایه : همه افغان ها که بد نیستند ، شانس تو اینجوریه شوهر منو ببین یه …………….
با نزدیک شدن آقا مسلم صحبت زن همسایه قطع شد ،
آقا مسلم : به خاطر گل روی علی آقا میذارم وسایلتو بذاری ، ولی خودت بدون پول پاتو اینجا نمیذاری ، حالا برو
وسایلتو بذار تو .
عفت با عجله وسایلشو برد تو ،علی آقا هم دو تا جمدون رو برد داخل خونه ، عفت از نگاههای علی آقا اصلا حس خوبی نداشت ، سعی کرد زیاد باهاش چشم تو چشم نشه . آقا مسلم اومد جلو ،کلید رو از دست عفت گرفت و درب خونه رو قفل کرد ، کلید رو توی جیبش گذاشت و از کوچه بیرون رفت ، سر کوچه که رسید ، اون مصرف کننده که معلوم بود از داد و فریاد بیدار شده جلوی آقا مسلم رو گرفت و با حالی نزار
مصرف کننده سر کوجه : آخه بیمعرفت ، چطور دلت میاد ؟؟
آقا مسلم با عصبانیت اونو هل داد
آقا مسلم : برو گمشو بابا ، فقط تو عملی رو کم دارم ، گو و به راه خود ادامه داد .

ادامه…

No Comments

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


نظرات شمـا